فقط به حکم بودنم که من زنم زنم زنم

استاندارد

۱۳ سال است مسئله زنان یکی  از دغدغه های اصلی زندگیم شده  . برام فرقی نمیکنه چکارکنم از کمپین یک میلیون امضا شروع شدو بعدها مدیرمسئول نشریه ای به نام زیستن در دانشگاه شدم . فعالیت هام ادامه داشت تا جایی که هرکسی مشکلی در مورد زنان داشت بامن در میان میذاشت. ماجرا ها ادامه داشت تا وقتی از ایران خارج شدم. رشته ها پاره شد بود دیگر ارتباطم تنها اینترنت بود شروع کردم به ترجمه کردن و نوشتن و آگاه کردن دختران و جذب کردنشان به مسئله زنان. باورودم به نروژ این ارتباط ها کمتر شد وارد کشوری شده بودم که به کشور زنان معروف بودو حس میکردم دیگر کاری نمیتونم بکنم به نوعی خودم رو منفعل شده میدونستم.  برای آموختن زبان در محیط کار به پیشنهاد خودم به مرکز حمایت اززنان(krisesenter ) یا همان خانه امن رفتم . اونجا بود که فهمیدم نه هنوز خیلی کارهاست باید انجام بدم حالا من یک زن از اقلیت جامعه بودم زنی که نروژی رو با لهجه حرف میزنه ولی کسی که تو جامعه اقلیت متفاوت بود و برای جامعه بزرگتر هم مورد ستایش بود. من همه کلیشه هایی که از یک زن شرقی داشتن رو نابود کرده بودم و این خوشحال کننده بود.در همان دوران با نروژی اندکم و فارسی برای پناهنده ها جلسات آشنایی با حقوق زنان و برابری در نروژی میگذاشتم . اما این وسط جامعه ایرانی ها یی که تو شهری بودند که من بودم از همه ظالم تربودند . قضاوت ها و تکه انداختن هایشان و رفتارهای عجیبشان که میخواستند متوقفم کنن آزار دهنده بود. ماجرا اونجایی جدی تر شد که دوست صمیمی ام تصمیم به جدایی از همسرش گرفت و من فقط به خاطر کمکی که بهش کرده بودم تا بتونه خودش رو جمع و جور کنه مورد قضاوت ایرانی ها قرارگرفتن هرجا میرفتم میگفتن میگن توزندگی فلانی رو بهم زدی و… . حتی آخرین ضربات این ماجرای ۴ ساله هفته پیش بهم اصابت کرد. بعد از ماجرای هفته پیش دلسرد و خسته شده بودم گفتم کارهایم را علنی نکنم و به کسی کمکی نکنم. اما من خودم رومیشناختم اولین کسی که دست یاری به سمتم دراز کنه نمیتونم دستش رو پس بزنم باید کمکش کنم  اینچنین شد که امروز همراه زنی به مرکز حمایت از زنان رفتم و برایش پرونده بازکردم همراهی اش کردم تا بتواند بچه هایش را ممنوع خروج کندتا همسرش نتواند بچه ها به ایران ببرد. میدانم اگر بازاسم در بیاید که فلانی کمک کرده کسی طلاق بگیرد به قول گفتنی کلی آه ونفرین دنبال می آید. اما من  سوگند خوردم تا زمانی که زنی در دنیا تحت ستم هست من هم آزاد نشدم پس مبارزه میکنم. برایم مهم نیست چه بگویند مهم این است پیش خودم سرفرازم و میتوانم کمکی بدهم به کسی کمکی نیاز دارد.

Advertisements

دختران من

استاندارد

نوجوان که بودم میگفتم بچه دار نمیشوم. بادوستی که همسن هم بودیم تصمیم گرفته بودیم ازدواج نکنیم و دو بچه را به سرپرستی قبول کنیم و باهم زندگی کنیم.
۲۰ سالگی که اولین دوست پسرم را گرفتم در ۶ماه اول رابطه ۳ اسم دخترانه انتخاب کردم و فقط هم دختر میخواستم. پایان رابطه زمانی بود که من یک فمنیست دوآتیشه شده بودم و عطای زاییدن را به لقایش بخشیدم هرجا بحث میشد میگفتم نه بچه نه !
شعارم هم این بود دنیا به اندازه کافی جای گهی هست که من نخوام کسی رو تو این لجنزار بیارم.
در شروع ۳۰ سالگی دائم با خودم کلنجار میروم بایدبچه ای بیاید یا نه ؟!
هنوز بر این باورم که دنیا جای گهی ست واگر کسی بیاید قربانی من و خودخواهی ام شده است . امشب به گلدان هایی که خودم کاشتم نگاه میکردم و فکر کردم مگر زایش این نیست که زندگی به زمین ببخشی .
من مادر ناردانه بی سرپرستی هستم که جوانه زده و دلخوشی این روزهای من هست. خواهرش لیمو هم زیباتر و سبز تراز قبل است . من مادر دخترکانم هنار و لیمو  هستم.
پ.ن : به شدت با به سرپرستی گرفتن یا خانواده فاستر شدن موافقم
پ.ن ۲: هَنار و لیمو دو اسم دخترانه کُردی ست .

پیراهن زنانه

استاندارد

شب به‌خیر.
اسم من پیرهن زنانه است.
آنچه میهن، شرم دارد
بر تن خود بپوشاند، منم!
این تاریخ نرینه! این میهن سبیل
تنها یکبار مرا به تن آفتابی نپوشانید،
به تن جویباری، به تن شیشه گلابی.
آنهایی که مرا پوشیدند: جارو بودند و
دیگ بودند و سطل زباله.
آنهایی که مرا پوشیدند: بالای بلند غربت و
بالای تنهایی و عذاب بودند.
آنهایی که مرا بخشیدند
همانا سکوت و قفل و چماق و نعره چلاق و
لباس دردمند بودند.
اسم من پیرهن زنانه است
آنکه از من خبر ندارد و ناله‌ام را نمی‌شنود،
گوش کیپ میهن است!
من مادینه‌ام! من سراپا تمام
تنم از گناه و پرسش عریان حرام
به وجود آمده است!
از همان روز خلقتم،
سنگ رجم به قنداقم بسته شده است و
میهن به رویم تف می‌اندازد!
شیرکو بیکس

ماجرای تولد این وبلاگ

استاندارد

نوشتن  این وبلاگ رو  درست زمانی آغاز کردم که مملو از خشم بودم . روزهای سختی بود فریب خورده بودم  و احمق فرض شده بودم و ساده لوحی کرده بودم.  اصلا نمیتونستم هضمش کنم که چنین باهام شده باشه. برای اون  اتفاق ناراحت نبودم بلکه برای این احمق فرض شدن و برچسب خوردن خشمگین بودم. در موضع گیری که بابت اتفاق کردم. نگذاشتم شکسته شم و تونستم وضعیت رو دستم بگیرم.
شروع کردم به کتاب خوندن  چیزی بود که میتونست حواسم را پرت کنه ازسالهای ابری درویشیان  تا زن وانهاده و جنس دوم سیمون دوبوار را دوباره خواندم برای مهم نبود چه میخوانم فقط مهم بود فکر نکنم . دوستان زیادی کنارم بودند زنانی که تجربه مشترک داشتند هر روز پیام هایشان به دستم میرسید برایم قوت قلبی بود. دوستی در آن روزها گفت بنویس از هرچه میخواهی بنویس فقط بنویس خشمت رو ببر توی کلمات و حرفت رو بزن نترس از حرفی که میزنی . گفتم از قضاوت میترسم گفت بی اسم بنویس وبلاگ بزن برای خودت بنویس چون مخاطبی ندارد . قضاوت نمیشوی کسی نمیداند چیست و برای چی مینویسی . نوشتم از هرچی دیدم وخواندم و زیستم . نوشتم از هرآنچه نا امیدم کرد و مصمم کرد و ترساند مرا و گفتم شاید دیگری بخونه براش قوت قلبی بشه و بداند دردمشترک است . از خودم نوشتم از تجربه ترس های زنانه ام از مبارزه و برابری نوشتم از نروژی نوشتم که شاید زنانش اصلا مرا نفهمند. کلمات آرامبخش خوبی بودند.
زن نویس های من  این سپتامبر ۵ ساله شد . در این ۵ سال کنارم بود نوشته هایم در جاهای دیگر منتشر شد ولی هیچ جا وبلاگ برایم نشد. زن نویس های من برایم» اتاقی از آن خود» ویرجینیا وولف بود .جایی که بدون پیش داوری و ترس از شناخت مینوشتم رازهای مگوی زندگی ام را بهش میگفتم .
برایم مهم نیست چند نفر خواننده داشته باشم یا چقدر هفتگی بهش سربزنند مهم این است که اینجا شبیه خونه خودم هست جایی که میتونم هر وقت دلم گرفت هروقت خشمگین بودم واردش بشم و خشمم رو تو کلمات بریزم و روانه اینجا کنم
زن نویس های من جان٫ بودنت شیرین و خوب است متولد روزهای سخت برایم بمانی .

خشونت علیه زنان همچون سایه

استاندارد

دخترخاله ام بهم پیام داد و ازم خواست بهش وکیل خوبی معرفی کنم چرا که شوهرش  تهدید به قتلش کرده و گفته میکشمت و جنازه ات رو برای خانواده ات میفرستم . دوستی برام تعریف کرد که وقتی ۱۴ سالش بوده چطوری دوست پسرش بهش تجاوز کرده و سالها این درد و سختی رو تحمل کرده و به کسی نگفته است . دوستی دیگر برایم گفت سالها همجنسگراست ولی از ترس خانواده اش و برخورد جامعه ای که عضوی از آن است نمیتواند کاری بکند و هویت جنسی اش رو به دیگران بگوید. دوست دیگری از سقط جنین های که همسرش سابقش مجبورش کرده بود انجامش بده گفت  و اینکه برای همیشه از داشتن بچه به خاطر سقط جنین های غیر قانونی و ناسالم محروم شده.
خشونت علیه زنان از رگ گردن به ما نزدیک تر است . وقتی اخبار در مورد خشونت علیه زنان را میخوانیم یا میشنویم فکر میکنیم این قبیل اتفاقات تنها برای دیگران است و  شتری نیست که در خونه ما بخوابد اما وقتی به حرف های اطرافیان گوش میدهی میفهمی که خشونت به همه ما نزدیک است طبقه اجتماعی ٫ سطح رفاه مالی ٫ وضعیت خانوادگی و … هیچ تاثیری بر آن ندارد و ممکن است هر لحظه برای یکی از اطرافیان اتفاق بیافتد
خشونت علیه زنان در همین نزدیکی ست اتفاقی که هر لحظه شاید برای یکی از نزدیکان ما بیافتد و برای همه زنان مشترک است . کافی ست لب ها شروع به حرف زدن کنند٫ کافی ست کمی بی آبرو شویم و آبرو داری نکنیم تا ببنیم سالها چه بر سر اطرافیانمان آمده است ٫کافی ست گوشی شنوا شویم تا دیگران بتوانند این رازهای مانده در گلو باما  در میان بگذارند . خشونت علیه زنان مثل سایه دنبال زن هاست .

ایستادن کنار زنان کُرد برای جنگیدن با داعش شبیه چیه؟

استاندارد

توضیح نویسنده: در ماه مارس سال گذشته، کیمبرلی اولین و تنها زن بریتانیایی بود که برای به دست گرفتن سلاح بر علیه داعش به سوریه رفت. درعرض چند روز و پس از ورودش به سوریه، این دانشجوی  ۲۸ ساله ریاضی اهل بلکبرن به یگان های حفاظت  زنان ( ی.پ.ژ) پیوست. یگان های مدافع زنان یکی از گروه های زیرمجموعه یگان های مدافع خلق (ی.پ.گ ) است که [اعضای آن] تا به امروز در کنار آنها مبارزه کرده اند. در سه ماه گذشته کیمبرلی – که در میان دوستانش با اسم کیمی و به عنوان یک رفیق [با نام سازمانی] زیلان دیلمار شناخته می شود- با نبرد آزاد سازی رقه پایتخت بالفعل داعش همراه شده است.

اواخر مارس چندین بار از طریق سکایپ با کیمبرلی گفتگو کردم تا بیشتر با چگونگی زندگی یک زن در خط مقدم جنگ علیه داعش آشنا شوم. دو روز بعد، او برای جنگیدن علیه داعش در نبردی که شاید شدبد ترین مقاومت داعش را با خود به همراه داشته باشد به رقه اعزام شد. این سخنان او هستند. این گفتگوها برای فهم بهتر ویرایش شده اند.

جمعه:

تغییر موقعیت مان در جبهه دیروز تمام شد، بنابراین چند روز مرخصی داریم. برای همین تصمیم گرفتم با وَن لوجتسیک برای دیدار دوستان قدیمی و همچنین کمی خرید به قامیشلو شهری درشمال شرقی سوریه برم. من به تی شرت و جوراب احتیاج دارم. چیز عجیبی در مورد  جوراب های سوری وجود دارد و اون این هستش که آنها معمولا پاهای من را بدبو میکنن؛ اصلا مهم نیست چند بار اونا رو بشوریم و [البته] سورخوین هم نمیخواد حرف زدن در مورد اینکه پاهای بدبویی دارم رو تموم کنه.

جوراب رو گرفتم و واسه ناهار به پیش ۳ زن غربی دیگر که اونام عضو ی.پ.ژ هستن رفتم، یکیشون کانادایی و دو نفر دیگشونم سوئدی هستن.  یه آبجو و دوتا همبرگر داشتم. اصلا نمیتونم توضیح بدم که بعد یه ماه فقط کنسرو مرغ و پنیر دالیا خوردن چه لذتی داره. تو یه سال تنها ۳ تا آبجو خوردم. دختران کُرد به خاطر دلایل مذهبی اجازه ندارند آبجو بخورن و شما هم نمیتونید پیش اونا آبجو بزنید. آبجوش مزه بهشت میداد و فکر کنم کمی هم سرخوشم کرد.

به طور عجیبی شبها دلتنگ خانوادم میشم

قامیشلو پایتخت روژآوا (منطقه مستقل کُردی در شمال سوریه) است. اصلی ترین چیز تصویر عبدالله اوجالان  بنیانگذارپ.ک.ک و رهبر جنبش آزادی کُردستان که برروی هر دیواری نظر شما را به خود جلب میکنه. او اینجا به نام آپو در (کردی به معنی عمو ) شناخته میشه و مدت ۱۸ سال هست که در جزیره ای در ترکیه زندانیه و  در اونجا بود که فلسفه اجتماعی و محرک سیاسی انقلاب روژآوا رو تبیین کرد.

به همین دلیل هستش که من اینجام. البته که میخوایم داعش رو نابود کنیم. اما یه چیز دیگه هم اینجا در جریانه و داره اتفاق میافته؛ فقط جنگ نیست/ یه جنبش ضد سرمایه داری و سکولار و سازگار با محیط زیست که رهایی زنان رو در مرکز مبارزه قرار میده. اونا همه جنبه های [منفی] جامعه را از میان برداشته و [جامعه] را از نو ترسیم می کنند. تحصیل و آموزش برای دختران و پسران صرف نظر از طبقه ٫قومیت برای همه از ۷ سالگی تا ۱۵ سالگی اجباری است. حتی برای همه دانشگاه ساخته و سیستم همکاری دولتی و مدیریت مشترکی میان زن و مرد وجود داره که در هرسطح از قدرت بصورت مشترک هستش.

در ی.پ.گ و ی.پ.ژ افسران و مامورین توسط نیروها انتخاب شده و مردان و زنان دوشادوش هم و درکنارهم مبارزه میکنن. هرچند اونا مجبور شده اند بعضی از ارزشهای سنتی و فرهنگ اسلامی رو حفظ کنن؛ مردان ی.پ.گ و زنان ی.پ.ژ باهم زندگی کرده با هم میجنگدند اما جدا از هم غذا میخورن و میخوابن. مردان ی.پ.گ نمیتونن خودشون رو مقابل زنان عریان کنن و همینطور زنا هم نمیتوانند ساق پا و چاک پستوناشون رو را نمایان کنن.

بعد از خوردن همبرگر برای دیدار دوستای کُردم در واحد قبلی و صرف چای رفتم و در مورد اینکه چرا به ی.پ.ژ پیوستیم صحبت کردیم. خه‌زال (غزال ) برای مثال اهل کوبانیه؛ شهری که اونجا داعش در سال ۲۰۱۴ صدها غیر نظامی رو کشت. از خه زال پرسیدم چرا به ی.پ.ژ ملحق شدی؟ گفت :اوه جنگ کوبانی.

جنگ باعث شد که بسیاری از دختران ی.پ.ژ اهل کوبانی باشند. اما بعدش دوباره من صحبت کردم و او دلیل اصلی اش رو به من گفت: خانواده اش قول ازدواج اون رو بدون رضایت خودش به یکی از پسر عموهاش داده بودند. «من بهشون گفتم که من نمیخوام با اون ازدواج کنم، ولی به حرف من گوش ندادن. درست زمانی که اونا سعی کردن مراسم عروسی رسمی ترتیب بدن، فرار کردم تا به ی.پ.ژ بپویندم.»

این یک مسئله و معضل بسیاری از داوطلبین کُرد در اینجا است. اکثر اونا میگن به خاطر جنگ و مبارزه به ی.پ.ژ پیوستن. اما در حقیقت بسیاریشون به عنوان یه زن خاورمیانه ای با محدودیت ها و باید و نبایدهای زیادی مواجه هستن. ی.پ.ژ به اونا امکان فرارکردن میده.

البته این به این معنی نیست که همه آنها از [ترس] ازدواج اجباری فرارکردن. امیرا دختر عربی که من از تابور(جوخه) قبلی ام میشناسمش از یک خانواده طرفدار اسد بوده و روستای اونا سال گذشته توسط داعش نابود شده بود. خواهر هشت ساله اش در اعتراض به حضور ضمامداران جدید روی دیوار می نویسد: » بدون رهبرمان [اسد] زندگی دیگر وجود ندارد.» پیکارجویان داعش هم اورا به ساختمانی بلند می برند و [به پایین پرت می کنن] و بعد چندین بار با ماشین از روش رد شده و نابودش می کنن.

امیرا فرارکرد و برای انتقام گرفتن به ی.پ.ژ پیوست.

همچنین دخترای ایزدی{ای هم} هستند که دختران کُرد برای نجات دادنشون تلاش میکنن. داعش هزاران دختر و زن ایزدی رو از سال ۲۰۱۴ از منطقه شنگال درعراق ربوده. بیشتر اونا به رقه منتقل شده اند تا بعنوان برده جنسی به کار گرفته شوند. داستان هایی که در مورد اونا میشنوی بسیار رنج آورن، مثل داستان یه دختر هفت ساله ایزدی که در ازای یک نخ سیگار معاوضه اش کردند. زنان برای داعش بی ارزش تر از کثافت هستند. [برای اونا] ما بی ارزش تر از آتش جهنم هستیم.

به شدت دلتنگ خانوادم هستم، به خصوص شب ها این دلتنگی بیشترمیشه. دلتنگ حرف های روزمره بی پایان با بابام که در خانه مان در لیورپول در مورد سیاست ٫زندگی و چرت و پرت های روزمره میزدیم هستم. و دلتنگ خوراک پای روستایی معروف مادرناتنی ام تو روزای یکشنبه.

علاوه بر این خیلی دلتنگ و نگران مادربزرگم هستم. آخرین باری که شب کریسمس باهاش حرف زدم  گفت که پدربزرگم فوت کرده، ما سه نفر خیلی بهم نزدیک بودیم. احساس بدی دارم که نتونستم برای مراسم تدفینش به خونه برگردم. مادربزرگم از اینکه من اینجام و او تنهاست بیزاره.

پلیس ماه ها براساس قانون ضدتروریسم خونوادم رو اذیت کرد. گوشی موبایل و کامپیوتر شخصیشون رو از اونا گرفته و انگارقراره هرهفته سوالهایی ازشون بپرسن. حالا دیگه تنها نگرانی و ترس خانواده ام امنیت و سلامت من نیست بلکه از شرایط زندگی خودشون نیز در انگلیس میترسن. اونا میدونن که من تروریست نیستم و میفهمند چرا اینجام و هرکاری که بخوام بکنم از من حمایت میکنن.

اما هنوز نمیتونم به خونه برگردم. البته نه فقط به خاطر اینکه اگر برگردم ممکنه دستگیر بشم. باید یک کارهایی رو انجام بدم و تا زمانی که انجامشون ندم اینجا رو ترک نخواهم کرد. این برای یک مسئله بزرگتر از من و خانواده ام است ٫ برای امکان [ایجاد] یه دنیای بهتر. اما فقط در جنگیدن با داعش خلاصه نمیشه، اونا تنها بخشی از این قضیه هستن و زمانی که از بین بروند ی.پ.ژ هنوز مبارزه اش ادامه داره؛ علیه فاشیسم٫علیه پدرسالاری و برای حقوق زنان در سراسر خاورمیانه.

آیا میخوام بمیرم؟ البته که نه! اما صادقانه باید بگوم دیگه حتی به مرگ فکر نمیکنم. فقط به زندگی وزیستن فکرمیکنم. من به این انقلاب با همه وجودم ایمان دارم. و امیدوارم که این مدل روزی الهام بخش تغییر نه تنها در خاورمیانه بلکه در سراسرجهان را مهیا شود.

Screen Shot 2017-09-25 at 00.42.30

سرتاسروجودم روخون گرفته بود (بخش دوم )

استاندارد

برگردان :  I was showered in blood what happende when ISIS came to our camp diary-of-a-woman-fighting-isis2
کیمبرلی تیلور نخستین زن بریتانیایی است که به سوریه رفته و در کنار نیروهای کُرد برعلیه داعش مبارزه
میکند. اینجا بخش اول از سه گانه خاطرات روزانه او در سوریه را میخوانید.  توضیح نویسنده: در ماه مارس سال گذشته، کیمبرلی اولین و تنها زن بریتانیایی بود که برای به دست گرفتن سلاح بر علیه داعش به سوریه رفت. درعرض چند روز و پس از ورودش به سوریه، این دانشجوی  ۲۸ ساله ریاضی اهل بلکبرن به یگان های حفاظت  زنان ( ی.پ.ژ) پیوست. یگان های مدافع زنان یکی از گروه های زیرمجموعه یگان های مدافع خلق (ی.پ.گ ) است که [اعضای آن] تا به امروز در کنار آنها مبارزه کرده اند. در سه ماه گذشته کیمبرلی – که در میان دوستانش با اسم کیمی و به عنوان یک رفیق [با نام سازمانی] زیلان دیلمار شناخته می شود- با نبرد آزاد سازی رقه پایتخت بالفعل داعش همراه شده است.  اواخر مارس چندین بار از طریق سکایپ با کیمبرلی گفتگو کردم تا بیشتر با چگونگی زندگی یک زن در خط مقدم جنگ علیه داعش آشنا شوم. دو روز بعد، او برای جنگیدن علیه داعش در نبردی که شاید شدبد ترین مقاومت داعش را با خود به همراه داشته باشد به رقه اعزام شد. این سخنان او هستند. این گفتگوها برای فهم بهتر ویرایش شده اند.

دوشنبه : امروز ساعت ۳ صبح واسه نوبت نگهبانیم بیدار شدم. باید دو ساعت تنها روی پشت بوم جایی که زندگی می کنیم نگهبانی میدادم. دزدکی شب رو می پام و باز هیچی غیر تاریکی نصیبم نمیشه. یواش یواش تخمه افتابگردان میشکونم.   همیشه موقع نگهبانی وحشت زده هستم و فکر میکنم » خدایا اگر یکی از تک تیراندازای داعش منو با یه شلیک از پا در آورد و مخفیانه وارد مقر بشه و دوستام رو منفجر کنه چی میشه؟  هیچ وقت نشنیدم همچین اتفاقی بیافته ولی این فکر از نظر روانی همیشه خدا هستش. هیچ راهی واسه جلوگیری از تیراندازی زمانی که نگهبانی میدید وجود نداره. یه دفعه ای اتفاق میافته. من چیزی نمیدونم اما فرمانده ۳۰ ساله ام سورخوین همیشه میگه: «ترس خوبه، چون همیشه تورو هشیار نگه میداره.»  خورشید حدود ساعت ۵ صبح طلوع کرد و کسی به من شلیک نکرد. شیفت رو تحویل دادم و بعد به رختخواب رفتم. در روزهایی که پیشروی نمی کردیم تا جایی که امکان داشت دراز می کشیدم، طوری که سورخوین عصبانی می شود. هروز ساعت ۶ صبح همه بیدار میشیم، سطل هارو میشوریم و صبحانه رو آماده میکنیم. هرروز غذای مشابهی میخوریم : تن ماهی یا کنسرو مرغ با نان و پنیر دایلیای مثلثی. سعی میکنیم اونارو همونطوری که در ی.پ.ژ رسمِ مرتب ریز ریز و به شکل مربعی در بیاریم و تو ظرف ها بچینیمشون؛ و با سر کشیدن چای و کشیدن سیگار تمومشون میکنیم.  اگه وقتش برسه و مجبورم بشم کسی رو بکشم، آماده هستم  هنوز تو یکی از روستاهای کناره شمالی رود فرات مستقر هستیم و ۱۰ کیلومتری با شرق رقه فاصله داریم. اما در این چند هفته چندین بار جابه جا شدیم. اسم مکان ها رو درست به خاطر نمیارم. اگه بخوام صادق باشم این روزا از اتفاقایی که [این اطراف] میافته چیز زیادی یادم نمیاد، همه چیز یا خیلی سریع حرکت اتفاق میافته یا خیلی آهسته. و بازم این خودش بسته به این هستش کهتو عملیاتیم یا نه.  میگن جنگ ۹۹ درصدش خستگی و انتظاره و فقط یه درصدش عمله. امروز اونطوری که از دستورات معلومه ما در 99 درصده بسر می بریم. روزهای آرام [مثل این] میتونه خیلی خسته کننده باشه، عملا کاری برای انجام دادن نداریم. بیشتر وقتمان با بحث کردن در مورد انقلاب کُردی و یا داستان زندگی همدیگه و یا در مورد جنگ و آینده  سپری میشه. البته من دارم به سورخوین  انگلیسی یاد میدم. واقعا تو یادگیری هم خیلی مشتاقه. اگرچه بیشتر از ۴۰ بار جمله » سلام حالتان چطور است/ hello, how are you «رو باهم تمرین کردیم بازم یه چیزی شبیه اینو میگه » hullabaloo».  بعد از ظهر همراه چند دختر دیگه واسه بررسی وضعیتمون با ماشین به نزدیکی مقر بعدی رفتیم و با [بچه هایی که اونجا بودن] حرف زدیم و چای و تخمه خوردیم و سیگار کشیدیم. اینجا سیگار زیاد میکشیم.   دو ماهه که به جوخه ای که برای آماده سازی عملیات خشم فرات [تشکیل شده] پیوستم. دخترایی که قبلا در موردشون توضیح دادم شبیه خواهرام هستن. اکثرشون تازه وارد دهه دوم زندگیشون شدن. بطور غیر قابل توصیفی شیرین و دوست داشتنین و خیلی در مورد جهان وغرب ساده و بی اطلاع هستن. معمولا از من در مورد زندگی در غرب سوال می کنن و فکر میکنن اروپا هم یه کشور بزرگه. چیزهایی از قبیل  «پس شما خارجی حرف میزنید؟ » و ازم میپرسن شبیه «کدوم خارجی هستم؟». فکر میکنن اروپا یه آرمانشهره.   هرگز نمیتونم فراموش کنم که اونا کریسمس گذشته برام چکار کردن.  براشون توضیح دادم واسه چی میخوام اینترنت پیدا کنم و با خانوادَم تو شب کریسمس حرف بزنم. در حالی که قیافَشون پر از سوال بود که اصلا » کریسمس چی هست؟» و من براشون توضیح دادم که مسیح نسخه مسیحی محمد هستش و ما تولدش رو جشن میگیریم. در حالی که هنوز سردرگم بنظر میومدن پرسیدن «مگه تو مذهبی هستی؟ چرا چنین جشنی میگیرید؟» وقتی روز کریسمس سر رسید، تمام روز منو دنبال نخود سیاه حواله بیرون از خونه می کردن و تند تند داشتن یه کارایی می کردن و صدای خنده ها و پچ پچ کردنای دزدکیشون رو میشد شنید. انگار که دارن یواشکی یه کاری میکنن. بالاخره وقت ناهار بهم اجازه دادن وارد اتاق بشم. یه پارچه روی زمین و درست وسط اتاق پهن کرده بودن وروشم [کلی] چیپس و شکلات و کیک چیده بودن. خیلی سخت بشه از اینجور خوراکی ها رو تو خط مقدم جنگ گیر آورد.  برام «تولدت مبارک » رو با یه انگلیسی دست و پا شکسته خوندن. واقعا نمیتونستم هدیه ای بهتر از این برای کریسمس بخوام.  شاید سورخوین بهترین دوستم باشه. اون یکی از سه فرمانده ای هستش که خط مقدم رو هماهنگ میکنه. بیشتر از هرچیزی عاشق این هستش که من رو وادار به حرف زدن کنه. همونطور که داره نهارش رو میخوره ازم میپرسه: پس وقتی به اروپا برگردی همه چیز روبراه و سر جای خودشه؟ اینطور نیست؟  و من جواب میدم: نه سورخین. تو میدونی من اروپا رو دوست ندارم. سیستم اونجا وحشتناک هستش و واسه همینِ که من الان اینجام. بهم پوزخندی میزنه و پیش خودش فکر میکنه که مضحک هستش که من اینجا رو به اروپای دنج و راحت  ترجیح میدم.  بعد اینکه شاممون رو خوردیم اسلحه هامون رو تمیز میکنیم و به رختخواب میریم. به اندازه کافی پتو وجود نداره، برای همین باید همه به صورت فشرده بهم بخوابیم و هر دو دختر باهم یک تشک دارن. البته که باید نزدیک کلاشینکف‌هامون بخوابیم. » Mine» اسلحه لهستانیم هستش و باید بگم که از من بزرگ تره و سال ۱۹۸۷ ساخته شده. هرچند با کنده کاری هایی که صاحب قبلیش روش کرده کمی فرسوده شده، ولی زنگ زده نیست و ازهم باز کردنش برای تمیزکاری آسونه و حتی یکبار هم مشکل ساز نشده. واسه همین اگه وقتش برسه و مجبورم بشم کسی رو بکشم، آماده هستم.  وقتی توعملیاتیم من معمولا به سورخوین درست پشت خط مقدم ملحق میشم. با همدیگه موقعیت هایی رو که ممکن هستش دشمن از اونا [بهمون همزمان] با حمله زمینی و یا در پاسخ به حمله هوایی حمله کنه مشخص میکنیم و روری آیپد ثبتشون میکنیم.  هرچه به رقه بیشتر نزدیک میشیم، به نظر میرسه مردم بیشتر روستاها رو ترک کرده و تنها سگ ها و گربه های وحشی اونجا باقی موندن و این خیلی مرموز بنظر میرسه! اونطور که به نظر میرسه آدم های مهم داعش روستاها رو ترک کرده و به سوی رقه فرار کرده و افراد رده پایین رو گذاشتن برای جنگیدن. مثل دو روز پیش که یکی از مقرهای دشمن رو محاصره کردیم. درست وقتی که میخواستیم جواب حمله ای رو بدیم، یه گروه از جوانان داعش که واقعا نوجوان بودن در حالی که گریه می کردن بیرون اومدن و پرچم سفیدی رو تکون می دادن.  اونا ریش سیاه داشتن و یونیفورم هایی برای استتار تنشون بود و چندین هفته بود که حموم نکرده بودن ( تا حالا هرچی جنگجوی داعش رو که دیدم همگی کثیف بودن). به عربی میگفتن: هیچ وقت دیگه نمیخوایم از این کار بکنیم. درست وقتی که یکی از اعضای ی.پ.گ داشت اونارو زندانی میکرد و درحالی که گریه میکردن میگفتن: میخوایم به خونه برگردیم. واقعا مضحک بود. داعش حتی نتونسته بود جنگجوهاش رو واسه مردن در راه خلافتش راضی کنه.  اونجور که به نظر میرسه فرمانده های  داعش شاهانِ زندگی میکنن. خونه های بزرگ را خالی کردن. خونه هایی با حیاط های بزرگ و باغ هایی که چشم آدم رو خیره میکنه. درهای چوبی منبت کاری شده با کف پوش های سرامیکی و همچنین توالت فرنگی. تو یه سال گذشته مثل دیروز تو توالت فرنگی نبودم، بعدِ اینکه یکی از شهرهای کناره رود فرات رو آزاد کردیم، منم از این فرصت کمال استفاده رو کردم. ساکنان  خونه های اون منطقه به وضوح معلوم بود که وقت رفتن عجله داشتن؛ ساعت طلا و جواهرات و چمدان های مملو از لباس پیدا کردیم. دیروز یکی از بچه های انگلیس حتی در روی میز کنار تخت ژل شل کننده لوبریکانت پیدا کرد و چون زیاد خوب کُردی بلد نبود و نمیتونست توضیح بده که به چه دردی میخوره، مجبور شد عملی براشون توضیح بده. این برای مردایی که اونجا بودن خنده دار بود و تنها دختری که در این جمع بود از خجالت اتاق رو ترک کرد.  این به معنی این نیست که زنان ی.پ.ژ در نبرد خجالتی و کمرو هستن. وقتی حمله ای شروع میشه اونا دقیقا میدونن باید کجا قرار بگیرن و چه کاری رو انجام بدن. بدون اینکه واهمه ای داشته باشن به سوی جنگ میرن. هرگز قبل از فوریه سال گذشته که پایگاه ما مورد حمله انتحاری قرار گرفت این چنین به ی.پ.ژ افتخار نکرده بودم. ساعت ۴ صبح با سر و صدای پیکارجویان داعش و تیراندازیشون به سمت مقر ما از خواب بیدار شدم. دختری که نگهبان بود در حالی که بازوش زخمی شده بود همچنان داشت مقاومت میکرد و تنها زمانی که یه ترکش از گلوله انفجاری به سرش اصابت کرد به عقب برگشت. همونطور که موقعیت دفاعی مان در خارج از مقر رو سازماندهی می کردیم، فریاد الله اکبر به گوشمون خورد و یه مرد با ریش های سیاه خودش رو منفجر کرد. دل و روده اش و تکه های بدنش به هرطرف پرت میشد. سرتاسر وجودم رو خون گرفته بود. تا دو روز نتونستم به هیچ چیزی لب بزنم و چند لحظه بعد یه مرد دیگه قبل از اینکه جلیقَش  رو منفجر کنه و در فاصله ۱۵ متریمون توسط دخترا از پا دراومد. صد درصد مطمئنم که زندگیم  رو مدیون دخترا هستم.  زیاد طول نخواهد کشید که ما به رقه برسیم. بدون هیچ توهمی میدونیم که این مبارزه زندگی ماست. چهار سالی میشه که در بهترین جا سنگر درست کردن؛ بهترین پیکارجویان را دارن و همه درها، ورودی ها، پنجره ها و مغازه های خالی رو بمب گذاری کردن. یه حمام خون راه خواهد افتاد، ولی ما اونا رو از بین میبریم و مهم نیست هزینه اش چقدر باشه.  من ترسو نیستم. با وجود این دخترا احساس امنیت میکنم. اوتا جسور و بی باک هستن و برای نبرد سازمان یافته اند. اونا تنها دخترایی با اسلحه هایی به دوش که برای نمایش دادن خودشون نیستن. مبارزانی حقیقی و سرسخت تر وستیزه جو تر از هرمردی که میشناسم هستن.