سرتاسروجودم روخون گرفته بود (بخش دوم )

استاندارد

برگردان :  I was showered in blood what happende when ISIS came to our camp diary-of-a-woman-fighting-isis2
کیمبرلی تیلور نخستین زن بریتانیایی است که به سوریه رفته و در کنار نیروهای کُرد برعلیه داعش مبارزه
میکند. اینجا بخش اول از سه گانه خاطرات روزانه او در سوریه را میخوانید.  توضیح نویسنده: در ماه مارس سال گذشته، کیمبرلی اولین و تنها زن بریتانیایی بود که برای به دست گرفتن سلاح بر علیه داعش به سوریه رفت. درعرض چند روز و پس از ورودش به سوریه، این دانشجوی  ۲۸ ساله ریاضی اهل بلکبرن به یگان های حفاظت  زنان ( ی.پ.ژ) پیوست. یگان های مدافع زنان یکی از گروه های زیرمجموعه یگان های مدافع خلق (ی.پ.گ ) است که [اعضای آن] تا به امروز در کنار آنها مبارزه کرده اند. در سه ماه گذشته کیمبرلی – که در میان دوستانش با اسم کیمی و به عنوان یک رفیق [با نام سازمانی] زیلان دیلمار شناخته می شود- با نبرد آزاد سازی رقه پایتخت بالفعل داعش همراه شده است.  اواخر مارس چندین بار از طریق سکایپ با کیمبرلی گفتگو کردم تا بیشتر با چگونگی زندگی یک زن در خط مقدم جنگ علیه داعش آشنا شوم. دو روز بعد، او برای جنگیدن علیه داعش در نبردی که شاید شدبد ترین مقاومت داعش را با خود به همراه داشته باشد به رقه اعزام شد. این سخنان او هستند. این گفتگوها برای فهم بهتر ویرایش شده اند.

دوشنبه : امروز ساعت ۳ صبح واسه نوبت نگهبانیم بیدار شدم. باید دو ساعت تنها روی پشت بوم جایی که زندگی می کنیم نگهبانی میدادم. دزدکی شب رو می پام و باز هیچی غیر تاریکی نصیبم نمیشه. یواش یواش تخمه افتابگردان میشکونم.   همیشه موقع نگهبانی وحشت زده هستم و فکر میکنم » خدایا اگر یکی از تک تیراندازای داعش منو با یه شلیک از پا در آورد و مخفیانه وارد مقر بشه و دوستام رو منفجر کنه چی میشه؟  هیچ وقت نشنیدم همچین اتفاقی بیافته ولی این فکر از نظر روانی همیشه خدا هستش. هیچ راهی واسه جلوگیری از تیراندازی زمانی که نگهبانی میدید وجود نداره. یه دفعه ای اتفاق میافته. من چیزی نمیدونم اما فرمانده ۳۰ ساله ام سورخوین همیشه میگه: «ترس خوبه، چون همیشه تورو هشیار نگه میداره.»  خورشید حدود ساعت ۵ صبح طلوع کرد و کسی به من شلیک نکرد. شیفت رو تحویل دادم و بعد به رختخواب رفتم. در روزهایی که پیشروی نمی کردیم تا جایی که امکان داشت دراز می کشیدم، طوری که سورخوین عصبانی می شود. هروز ساعت ۶ صبح همه بیدار میشیم، سطل هارو میشوریم و صبحانه رو آماده میکنیم. هرروز غذای مشابهی میخوریم : تن ماهی یا کنسرو مرغ با نان و پنیر دایلیای مثلثی. سعی میکنیم اونارو همونطوری که در ی.پ.ژ رسمِ مرتب ریز ریز و به شکل مربعی در بیاریم و تو ظرف ها بچینیمشون؛ و با سر کشیدن چای و کشیدن سیگار تمومشون میکنیم.  اگه وقتش برسه و مجبورم بشم کسی رو بکشم، آماده هستم  هنوز تو یکی از روستاهای کناره شمالی رود فرات مستقر هستیم و ۱۰ کیلومتری با شرق رقه فاصله داریم. اما در این چند هفته چندین بار جابه جا شدیم. اسم مکان ها رو درست به خاطر نمیارم. اگه بخوام صادق باشم این روزا از اتفاقایی که [این اطراف] میافته چیز زیادی یادم نمیاد، همه چیز یا خیلی سریع حرکت اتفاق میافته یا خیلی آهسته. و بازم این خودش بسته به این هستش کهتو عملیاتیم یا نه.  میگن جنگ ۹۹ درصدش خستگی و انتظاره و فقط یه درصدش عمله. امروز اونطوری که از دستورات معلومه ما در 99 درصده بسر می بریم. روزهای آرام [مثل این] میتونه خیلی خسته کننده باشه، عملا کاری برای انجام دادن نداریم. بیشتر وقتمان با بحث کردن در مورد انقلاب کُردی و یا داستان زندگی همدیگه و یا در مورد جنگ و آینده  سپری میشه. البته من دارم به سورخوین  انگلیسی یاد میدم. واقعا تو یادگیری هم خیلی مشتاقه. اگرچه بیشتر از ۴۰ بار جمله » سلام حالتان چطور است/ hello, how are you «رو باهم تمرین کردیم بازم یه چیزی شبیه اینو میگه » hullabaloo».  بعد از ظهر همراه چند دختر دیگه واسه بررسی وضعیتمون با ماشین به نزدیکی مقر بعدی رفتیم و با [بچه هایی که اونجا بودن] حرف زدیم و چای و تخمه خوردیم و سیگار کشیدیم. اینجا سیگار زیاد میکشیم.   دو ماهه که به جوخه ای که برای آماده سازی عملیات خشم فرات [تشکیل شده] پیوستم. دخترایی که قبلا در موردشون توضیح دادم شبیه خواهرام هستن. اکثرشون تازه وارد دهه دوم زندگیشون شدن. بطور غیر قابل توصیفی شیرین و دوست داشتنین و خیلی در مورد جهان وغرب ساده و بی اطلاع هستن. معمولا از من در مورد زندگی در غرب سوال می کنن و فکر میکنن اروپا هم یه کشور بزرگه. چیزهایی از قبیل  «پس شما خارجی حرف میزنید؟ » و ازم میپرسن شبیه «کدوم خارجی هستم؟». فکر میکنن اروپا یه آرمانشهره.   هرگز نمیتونم فراموش کنم که اونا کریسمس گذشته برام چکار کردن.  براشون توضیح دادم واسه چی میخوام اینترنت پیدا کنم و با خانوادَم تو شب کریسمس حرف بزنم. در حالی که قیافَشون پر از سوال بود که اصلا » کریسمس چی هست؟» و من براشون توضیح دادم که مسیح نسخه مسیحی محمد هستش و ما تولدش رو جشن میگیریم. در حالی که هنوز سردرگم بنظر میومدن پرسیدن «مگه تو مذهبی هستی؟ چرا چنین جشنی میگیرید؟» وقتی روز کریسمس سر رسید، تمام روز منو دنبال نخود سیاه حواله بیرون از خونه می کردن و تند تند داشتن یه کارایی می کردن و صدای خنده ها و پچ پچ کردنای دزدکیشون رو میشد شنید. انگار که دارن یواشکی یه کاری میکنن. بالاخره وقت ناهار بهم اجازه دادن وارد اتاق بشم. یه پارچه روی زمین و درست وسط اتاق پهن کرده بودن وروشم [کلی] چیپس و شکلات و کیک چیده بودن. خیلی سخت بشه از اینجور خوراکی ها رو تو خط مقدم جنگ گیر آورد.  برام «تولدت مبارک » رو با یه انگلیسی دست و پا شکسته خوندن. واقعا نمیتونستم هدیه ای بهتر از این برای کریسمس بخوام.  شاید سورخوین بهترین دوستم باشه. اون یکی از سه فرمانده ای هستش که خط مقدم رو هماهنگ میکنه. بیشتر از هرچیزی عاشق این هستش که من رو وادار به حرف زدن کنه. همونطور که داره نهارش رو میخوره ازم میپرسه: پس وقتی به اروپا برگردی همه چیز روبراه و سر جای خودشه؟ اینطور نیست؟  و من جواب میدم: نه سورخین. تو میدونی من اروپا رو دوست ندارم. سیستم اونجا وحشتناک هستش و واسه همینِ که من الان اینجام. بهم پوزخندی میزنه و پیش خودش فکر میکنه که مضحک هستش که من اینجا رو به اروپای دنج و راحت  ترجیح میدم.  بعد اینکه شاممون رو خوردیم اسلحه هامون رو تمیز میکنیم و به رختخواب میریم. به اندازه کافی پتو وجود نداره، برای همین باید همه به صورت فشرده بهم بخوابیم و هر دو دختر باهم یک تشک دارن. البته که باید نزدیک کلاشینکف‌هامون بخوابیم. » Mine» اسلحه لهستانیم هستش و باید بگم که از من بزرگ تره و سال ۱۹۸۷ ساخته شده. هرچند با کنده کاری هایی که صاحب قبلیش روش کرده کمی فرسوده شده، ولی زنگ زده نیست و ازهم باز کردنش برای تمیزکاری آسونه و حتی یکبار هم مشکل ساز نشده. واسه همین اگه وقتش برسه و مجبورم بشم کسی رو بکشم، آماده هستم.  وقتی توعملیاتیم من معمولا به سورخوین درست پشت خط مقدم ملحق میشم. با همدیگه موقعیت هایی رو که ممکن هستش دشمن از اونا [بهمون همزمان] با حمله زمینی و یا در پاسخ به حمله هوایی حمله کنه مشخص میکنیم و روری آیپد ثبتشون میکنیم.  هرچه به رقه بیشتر نزدیک میشیم، به نظر میرسه مردم بیشتر روستاها رو ترک کرده و تنها سگ ها و گربه های وحشی اونجا باقی موندن و این خیلی مرموز بنظر میرسه! اونطور که به نظر میرسه آدم های مهم داعش روستاها رو ترک کرده و به سوی رقه فرار کرده و افراد رده پایین رو گذاشتن برای جنگیدن. مثل دو روز پیش که یکی از مقرهای دشمن رو محاصره کردیم. درست وقتی که میخواستیم جواب حمله ای رو بدیم، یه گروه از جوانان داعش که واقعا نوجوان بودن در حالی که گریه می کردن بیرون اومدن و پرچم سفیدی رو تکون می دادن.  اونا ریش سیاه داشتن و یونیفورم هایی برای استتار تنشون بود و چندین هفته بود که حموم نکرده بودن ( تا حالا هرچی جنگجوی داعش رو که دیدم همگی کثیف بودن). به عربی میگفتن: هیچ وقت دیگه نمیخوایم از این کار بکنیم. درست وقتی که یکی از اعضای ی.پ.گ داشت اونارو زندانی میکرد و درحالی که گریه میکردن میگفتن: میخوایم به خونه برگردیم. واقعا مضحک بود. داعش حتی نتونسته بود جنگجوهاش رو واسه مردن در راه خلافتش راضی کنه.  اونجور که به نظر میرسه فرمانده های  داعش شاهانِ زندگی میکنن. خونه های بزرگ را خالی کردن. خونه هایی با حیاط های بزرگ و باغ هایی که چشم آدم رو خیره میکنه. درهای چوبی منبت کاری شده با کف پوش های سرامیکی و همچنین توالت فرنگی. تو یه سال گذشته مثل دیروز تو توالت فرنگی نبودم، بعدِ اینکه یکی از شهرهای کناره رود فرات رو آزاد کردیم، منم از این فرصت کمال استفاده رو کردم. ساکنان  خونه های اون منطقه به وضوح معلوم بود که وقت رفتن عجله داشتن؛ ساعت طلا و جواهرات و چمدان های مملو از لباس پیدا کردیم. دیروز یکی از بچه های انگلیس حتی در روی میز کنار تخت ژل شل کننده لوبریکانت پیدا کرد و چون زیاد خوب کُردی بلد نبود و نمیتونست توضیح بده که به چه دردی میخوره، مجبور شد عملی براشون توضیح بده. این برای مردایی که اونجا بودن خنده دار بود و تنها دختری که در این جمع بود از خجالت اتاق رو ترک کرد.  این به معنی این نیست که زنان ی.پ.ژ در نبرد خجالتی و کمرو هستن. وقتی حمله ای شروع میشه اونا دقیقا میدونن باید کجا قرار بگیرن و چه کاری رو انجام بدن. بدون اینکه واهمه ای داشته باشن به سوی جنگ میرن. هرگز قبل از فوریه سال گذشته که پایگاه ما مورد حمله انتحاری قرار گرفت این چنین به ی.پ.ژ افتخار نکرده بودم. ساعت ۴ صبح با سر و صدای پیکارجویان داعش و تیراندازیشون به سمت مقر ما از خواب بیدار شدم. دختری که نگهبان بود در حالی که بازوش زخمی شده بود همچنان داشت مقاومت میکرد و تنها زمانی که یه ترکش از گلوله انفجاری به سرش اصابت کرد به عقب برگشت. همونطور که موقعیت دفاعی مان در خارج از مقر رو سازماندهی می کردیم، فریاد الله اکبر به گوشمون خورد و یه مرد با ریش های سیاه خودش رو منفجر کرد. دل و روده اش و تکه های بدنش به هرطرف پرت میشد. سرتاسر وجودم رو خون گرفته بود. تا دو روز نتونستم به هیچ چیزی لب بزنم و چند لحظه بعد یه مرد دیگه قبل از اینکه جلیقَش  رو منفجر کنه و در فاصله ۱۵ متریمون توسط دخترا از پا دراومد. صد درصد مطمئنم که زندگیم  رو مدیون دخترا هستم.  زیاد طول نخواهد کشید که ما به رقه برسیم. بدون هیچ توهمی میدونیم که این مبارزه زندگی ماست. چهار سالی میشه که در بهترین جا سنگر درست کردن؛ بهترین پیکارجویان را دارن و همه درها، ورودی ها، پنجره ها و مغازه های خالی رو بمب گذاری کردن. یه حمام خون راه خواهد افتاد، ولی ما اونا رو از بین میبریم و مهم نیست هزینه اش چقدر باشه.  من ترسو نیستم. با وجود این دخترا احساس امنیت میکنم. اوتا جسور و بی باک هستن و برای نبرد سازمان یافته اند. اونا تنها دخترایی با اسلحه هایی به دوش که برای نمایش دادن خودشون نیستن. مبارزانی حقیقی و سرسخت تر وستیزه جو تر از هرمردی که میشناسم هستن.

کارهای شگفت انگیزی که بعنوان یک زن مبارز در جنگ با داعش آموختم (بخش نخست)

استاندارد

برگردان بخش نخست :  Surprising things i learned as a woman fighting ISIS

کیمبرلی تیلور نخستین زن بریتانیایی است که به سوریه رفته و در کنار نیروهای کُرد برعلیه داعش مبارزه میکند. اینجا بخش اول از سه گانه خاطرات روزانه او در سوریه را میخوانید.  توضیح نویسنده: در ماه مارس سال گذشته، کیمبرلی اولین و تنها زن بریتانیایی بود که برای به دست گرفتن سلاح بر علیه داعش به سوریه رفت. درعرض چند روز و پس از ورودش به سوریه، این دانشجوی  ۲۸ ساله ریاضی اهل بلکبرن به یگان های حفاظت  زنان ( ی.پ.ژ) پیوست. یگان های مدافع زنان یکی از گروه های زیرمجموعه یگان های مدافع خلق (ی.پ.گ ) است که [اعضای آن] تا به امروز در کنار آنها مبارزه کرده اند. در سه ماه گذشته کیمبرلی – که در میان دوستانش با اسم کیمی و به عنوان یک رفیق [با نام سازمانی] زیلان دیلمار شناخته می شود- با نبرد آزاد سازی رقه پایتخت بالفعل داعش همراه شده است.  اواخر مارس چندین بار از طریق سکایپ با کیمبرلی گفتگو کردم تا بیشتر با چگونگی زندگی یک زن در خط مقدم جنگ علیه داعش آشنا شوم. دو روز بعد، او برای جنگیدن علیه داعش در نبردی که شاید شدبد ترین مقاومت داعش را با خود به همراه داشته باشد به رقه اعزام شد. این سخنان او هستند. این گفتگوها برای فهم بهتر ویرایش شده اند.  سه شنبه: امروز صبح ساعت ۷ با صدای دیوانه کننده رادیو از خواب بیدار شدم. دوستام می گفتن میتونن تحراکاتی رو ببینن، اما کسی مطمئن نبود. بعدش صدای تیراندازی شنیدم.  ما هفته قبل رو صرف آزاد کردن روستاهای کناره های رود فرات به سمت رقه پایتخت داعش کردیم. دیشب تابور(تیم نظامی) من که از ۸ زن عضو ی.پ.ژ و ۶ مرد عضو ی.پ.گ تشکیل شده و به همراه فرمانده «سورخوین» درمنطقه ای  چند صد متر عقب تر از خط مقدم مستقر شدیم. امروز روز تعطیل ما بود و واسه همین میتونیم کمی بیشتر از روزای دیگه بخوابیم. که البته داعش معمولا در این مواقع حمله میکنه. اونا فکر میکنن میتونن مارو پشت جبهه غافلگیر کنن. ولی حقیقت اینه که این اونا هستن که مثل گربه ای که در گوشه ای گیر افتاده [از فشار و ترس] چنگ میندازن. ما قوی تر و سازمان یافته تر هستیم و علاوه بر اون حمایت ائتلاف و حملات هوایی رو کنار خودمون داریم و تقریبا رقه به طور کامل محاصره شده. هیچ جایی رو واسه فرار ندارن. سرو صدای درگیری و درگیری زیاد شد و تو این گیر و دار صدای انفجاری از داخل هم بلند شد. [صدای] چکدار بود؛ مرد مبارز ۲۴ ساله ای که تو این چند ماه خیلی با هم صمیمی لودیم. به شوخی میگفتیم که اون یکی از دختراست، واسه اینکه عاشق این بود که وقتش رو با ما بگذرونه و همیشه به فعالیت های ما ملحق میشد. خیلی حمایت می کرد و دخترا دوسش داشتن. اون لحظه مثل همیشه  خندون نبود، بلکه فریاد میزد » ماباید روی پشت بوم مستقر بشیم و باید ببنیم که از کدوم سمت بهمون حمله میشه.» از جامون پریدیم و چکمه و کلاشنیکفامون رو برداشتیم و با سرعت رفتیم رو پشت بوم. ولی تنها چیزی که مقابلمون بود شهری پراکنده و ماشین های سوخته و ساختمان های تخریب شده بود. شاهد حمله به خانه عده ای از رفیقامون بودیم که تنها ۲۰۰ متر با ما فاصله داشتن و [از قبل] اونجا مستقر شده بودن. مردم به جایی که بهش شلیک شده بود هجوم آورده بودن. ولی ما مطمئن نبودیم که آیا اونا داعش بودن یا نیروهای ی.پ.گ. برای همین نمیتونستیم بهشون حمله کنیم یا از نیروهای هوایی کمک بخوایم. سوای این هم نمیتونستیم موقعیتمون رو ترک کنیم، واسه اینکه می ترسیدیم که اگه اونجا رو ترک کنیم شاید از اونور بهمون حمله کنن. احساس نامفید بودن داشتیم.  بعدش چکدار تصمیم گرفت مقری رو که ما ازش دفاع میکردیم ترک کند. ازش خواستیم بمونه ولی به حرفمون گوش نکرد. «اینجا بمون و از مقر محافظت کن «. در حالی که فرار میکرد فریاد زد » زودی برمیگردم.» پس از چند دقیقه دیگه ندیدمش. غیرنظامی های زیادی از جمله زنان و کودکان سالمندان همه جا حضور داشتن. انگار قیامت شده بود. سرشون داد میزدیم تا بتونیم اونارو در جایی نگه داریم یا متوقفشون کنیم، ولی ترسیده  و بر آشفته بودند برای همین به حرفمون گوش نمیدان.  برای اینکه بتونیم توجه آنها را جلب کنیم مجبور شدیم تیر هوایی شلیک کنیم، [با این کار] هم اونا بیشتر ترسیدن و عنان از کف داده بودن.  پیرمردی رو دیدم که همراه با گله ای گوسفند فرار میکرد یا دیدم یکی از آونا برای دستشویی رفتن از پناهگاهش بیرون اومد که یه شهروند کُردی اونو سرجاش برگردوند.اما او از پشت خانه فرار کرد درحالی که خمیده شده بود، خودش رو کثیف کرد. چیزهایی که در جنگ میبینی عجیب هستند.  چگونه به یک پیکر بی جان احترام میگذاریم؟  طولی نکشید که داعش شروع به شلیک موشک به محوطه کرد. ترکش های گلوله های انفجاری همه جا پخش شده بود و به شدت به همه جا اصابت میکرد. زمانی مجروح ها و مصدومان رو به خونه ما آوردن، چهره مردم مایوس و ترسیده بنظر می رسید. درواحد ما تنها یک دکتر وجود داشت برای همین منم موندم تا به مجروحین کمک کنم و سعی کردیم به بهترین وجه ممکن و تا جایی کهدر توانمون بود بهشون رسیدگی کنیم. بعدش هم مرده ها رو آوردن.  بعضی از اجساد صحنه ناخوشایندی داشتند. یکی از پسرها سرش از وسط نصف شده بود و سعی کردیم با بانداژ کردن اون سرهم بیاریم. دیدن بدن ها [تکه پاره شده] واقعا ناخوشایند و سخت بود. من قبلا جسدهای زیادی دیده بودم. اما دیدن جسد افرادی که میشناسیشون و افرادی که باهاشون شوخی کردی، باهم سیگار کشیدین و در رنج و سختی باهم بودین بسیار اندوهناک بود.  اما [در چنین شرایطی] باید منطقی و عاقلانه رفتار کرد. باید لباس هاشون رو پاره کرد و از تنشان در آورد و پیکرشون رو برای فرستادن به غسالخانه آماده کرد. [پیکرشون رو] در حالی که برهنه و بیجان بر روی تخته قرار گرفتن می بینی،  بسیارصحنه خوف انگیزی بود. سعی میکنید احترام زیادی رو قائل بشید. اما چطور میشه به یک پیکر بیجان احترام گذاشت؟  حدود ساعت ۹ صبح که پیکر بیجان چکدار رو آوردن. وقتی داشتم یونیفرمش را میبریدم تمام صورتم غرق در اشک بود و دائم آخرین گفتگومون درباره اینکه چگونه بهم کمک کنیم تا سیگار رو ترک کنیم به یاد می آوردم. وقتی پیکرش رو از اونجا بردن، فندکش رو از جیب یونیفورمش برداشتم. یک فندک بی کیفیت سفید بود که کارهم نمیکرد، اما همین [فندک] اون رو به یادم میآورد. من میدونم او میخواسته یکی اون روبرداره.  ساعت ۱۰ صبح بالاخره درگیری تموم شد. تعدادی پیکارجویان داعش کشته شدند و بقیه فرار کردند و ما نیز با ۶ کشته و تعداد زیادی مجروح به عقب برگشتیم. و شهروندان غیرنظامی هم برگشتن. بدتر از همه یه دختر کوچیک بود که حدودا ۱۱ سال داشت، گلوله به کشاله رانش اصابت کرده بود و از پشت پاش هم خارج شده بود. هیچ وقت بوی بدی که از بدنش میومد رو  فراموش نمیکنم.  تلاش میکردم از فوران خون جلوگیری کنم تا بلکه دکتر بتونه پاش رو باندپیچی کنه. اما غیر ممکن بود که بتونیم خونریزی رو بند بیاریم و زخم هم دائما بزرگتر میشد. دخترک ناله میکرد و رنگ پریده و سرد بود. و مادرش نیز آنجا بود و فقط سردخترش رانگهداشته بود و به زبان عربی حرف میزد. به ما نگاه میکرد و لبخندی پر از امید میزد. اما هردو میدانستیم که کارمان بیهوده است. بیمارستان ۴ ساعت دورتر از ما بود و ما امکانات یا نیروی کمکی کافی نداشتیم، ولی نمیتونستیم همینجوری ولش کنیم تا بمیره. باید همه تلاشت رو بکنی، اینجوری نیست؟ ما هرچی که در توانمون بود رو براش انجام دادیم و با اولین آمبولانس هم روانه بیمارستانش کردیم. من چیزی نشنیدم در مورد اینکه چه اتفاقی براش افتاد و تا اندازه ای نخواستم در موردش بدونم. اصلا نمیخوام بهشم فکر کنم چون خیلی سخت بود. بعدِ اینکه دختره رو بردند من حالم بهم خورد.  جوی که بر مقر ما از زمان حمله حکمفرما شده بود خیلی عجیب بود. تقریبا همه بیشتر روز را در سکوت گذروندن.هیچ کدوم از خنده ها و شوخی هایی که به طور معمول وجود داشت، دیگه نبود. بعضی از افراد حتی قادر به گفتن یه حرف معمولی هم نبودن. همه غمگین و ناراحت بودن. جدا از اینکه چکدار رو از دست داده بودم اون دخترک هم من رو واقعا متاثر کرد. در حالی که تو سعی میکنی براحساساتت غلبه کنی و چگونه به بقیه نیروهای نظامی کمک می کنی باید به بقیه بیماران به وضعیت مشابه کمک کنی. اما این خاطرات هستند که شما را در این لحظات آرام آدم رو دنبال می کنن. من اصلا نمیتونم این خاطرات رو از ذهنم دور کنم. وقتی چشمهام رو میبندم هنوز هم میتونم صورت رنگ پریده دخترک رو ببنیم.  امروز شاهد مرگ و خرابی بسیاری بودیم. معمولا یکی دونفر از دوستامون مجروح میشون، اما حقیقتا هیچ چیزی بدتر از چیزی که امروز رخ داد نیست. شش نفر از رفقای ما مردن و حتما داعش این رو یه پیروزی برای خودش میدونه. اما این در مقابل ضربه ای که بهشون زدیم چیزی نیست. ما تعداد نفراتمون بیشتر بود و سازماندهی بهتری داشتیم و اونا رو مجبور به فرار کردیم. در نمای کلی ما پیروز هستیم، چون چند مایل رو پس گرفتیم. داعش سقوط خواهدکرد، هیچ نتیجه دیگری ممکن نیست. و من قصد دارم اونجا باشم وقتی این اتفاق براشون میافته.diary-of-a-woman-fighting-isis-on-the-front-line-part-onefacing-the-enemy-1494512801

چه وقت زمان گفتگو در خصوص حقوق همجنسگرایان در کُردستان فرا می رسد؟

استاندارد

این ترجمه مصاحبه When will kurdish politicians talk officially about gay rights in Kurdistan?میباشد

بیگرد رضا فعال کُرد و نماینده  گی ها و ترانسجندرها و مهاجرین دوجنسگرا با خاستگاه اسلامی در یکی از بزرگترین سازمان های [مدافع حقوق LGBTها] در سکاندیناوی است.

مشکلاتی که مهاجران همجنسگرا پس از ورود به اروپا و به دلیل پیش زمینه مهاجرت با آنها مواجه می شوند چیست؟

این افراد برای اینکه [در جامعه] همانگونه که هستند پذیرفته شوند بسیار مبارزه میکنند، چرا که حتی خانواده هایشان نیز از پذیرفتن آنها همچون یک گی امتناع می کنند. بیش از همه این نوجوانان نسل سوم هستند که از این موضوع رنج میبرند. برای مثال به دلیل رایج بودن این باور که مسلمانان علیه همجنسگرایی هستند پذیرفته شدن یک گی با خاستگاهی اسلامی توسط دیگران در یک مدرسه بسیار نامحتمل است. این بزرگترین مشکل است، و قابل قبول نیست. در واقع مسئله همجنس گرایی در همه جوامع یهودی، مسیحی و حتی جوامع آتئیست با عدم پذیرش روبرو است.

وضعیت همجنسگرایی در جامعه کُردی چگونه است؟

من کُرد هستم و گی بودن هنوز یک مسئله بغرنج و بزرگی است [در جامعه]؛ اما نه به بغرنجی دیگر مناطق خاورمیانه. همجنسگرایی در دیگر نقاط خاورمیانه مشکلی بسیار بزرگتر از آنچه ما در کردستان شاهدیم است. اگر بخواهیم دیدگاه جامعه کُردی را در مورد همجنسگرایان بدانیم باید ماهیت جامعه کُردی را [بهتر] درک کنیم.

بسیاری از سیاستمداران برجسته کُرد نقش بسیار مهمی برای رسیدن به دمکراسی و حقوق بشر ایفا می کنند. والبته قشر سنتی تری نیز وجود دارد که از دیدگاه های محافظه کارانه در جامعه کُردی حمایت میکند؛ قشری که همیشه هم خیلی مترقی نیست. همانطور که میدانید میلیون ها کُرد در سراسرجهان زندگی میکنند.

البته باید گفت که آنچه که در جنبش سیاسی کُردستان در حال اتفاق افتادن است تاثیر مثبت بسیار زیاد و گسترده ای برجنبش دمکراسی خواهی و روند توسعه در خاورمیانه گذاشته است. این را هم باید اضافه کنم که جامعه کردستان نقش زنان را در جنبش سیاسی و دمکراتیک کُردستان پذیرفته است و موردی چون زنان مبارز در کوبانی را نمی توان در هیچ کجای خاورمیانه یافت.

شما به عنوان یک فعال در زمینه حقوق همجنسگرایان و زنان با چه مشکلاتی روبرو هستید؟

بسیار سخت است که سیاستمداران کُرد ملاقات کنم و بطور مستقیم با آنها در مورد همجنسگرایی بحث کنم. بسیار مهم است که قبل از ملاقات با آنها و طرح موضوع در مورد ذهنیت و سابقه شان مطالعاتی داشته باشم و اغلب [نظرشان] را به صورت غیر مستقیم جویا می شوم و باید بگویم که این مسئله دشوار نیست که ظرف چند دقیقه بحث و گفتگو از دیدگاه و نقطه نظراتشان حول [همجنسگرایی] اطلاع یابم.

آیا شما فکر میکنید که حکومت اقلیم کُردستان باید با ارائه برنامه های آموزشی نسبت به افزایش سطح آگاهی در مورد موضوع همجنسگرایی اقدام کند؟

جنگ این را سخت میکند. بسیاری از نمایندگان و سیاستمداران در دولت، باوجود واکنش مثبتشان نسبت به این موضوع میگویند باید تاپایان جنگ صبر کرد و سپس در مورد مسائل دیگر حرف بزنیم. که به اعتقاد من این طرز فکر درست نیست. اگر ما به قربانیان جنگ نگاه کنیم، آنها از اقلیت ها هستند. همجنسگرایان نیز همچون ایزدی ها، آشوری ها و یهودیان اقلیت هستند. ما باید برای حفاظت از آنها در طول جنگ فعالیت کنیم.

آیا شما موضوع همجنسگرایی را بصورت مستقیم در دولت اقلیم کُردستان مطرح کرده اید؟

همانطور که قبلا اشاره کردم، همجنسگرایی [در کُردستان] مسئله بزرگی نیست، با این حال هنوز به طور صریح نمیتوانیم در جامعه در مورد آن بحث کنیم. بنابراین من تلاش کردم تا بصورت غیر مستقیم این موضوع را مطرح کنم.

زنان هنوز حقوق جنسی شان را بطور کامل ندارند. نقش زنان فقط تولید مثل هست. بنابراین ما باید مطرح کردن این مسائل را از موضوع های کوچکتر آغاز کنیم. بعنوان مثال، مطرح کردن مسئله سقط جنین یکی از خط قرمزها است، که مردان زیادی ترجیح میدهند در موردش بحث نکنند. متاسفانه مباحث خاصی در جامعه ما وجود دارد که پیشرفت های مثبت در جامعه ما را به ورطه نابودی می کشاند.

ساده ترین مسئله عشق است که در بسیاری از بخش های جامعه ما به علت مسائلی همچون سن، فرقه، عشیره و آموزه هایی که با آن روبرو هستند مطرود است. تضاد مسئله در این است که عشق بیش از هر مسئله دیگری جامعه کردی را به خود مشغول کرده است. فیلم ها و اهنگ های کُردی مملو از داستان عشق های ممنوعه است. ما حتی رومئو و ژولیت کُردی داریم؛ ممو و زین. اما ما تنها میتوانیم این موضوع را در هنر مطرح کنیم و در سیاستمان نمیتوانیم از آن حرفی به زبان آوریم. من متوجه شده ام که دلیل اصلی تحمیل این همه رنج و بی عدالتی به جامعه ما ترسی است که به ما اجازه نمیدهد در مورد خواسته هایمان به صراحت و به طور مستقیم حرف بزنیم.

در کجای کُردستان اهتمام بیشتری برای گی ها  قائل هستند؟

کردستان ترکیه، شهر دیاربکر بهترین مکان برای همجنسگرایان است. سازماندهی خوبی در آنجا وجود دارد و سازمان های رسمی برای حفاظت از حقوق آنها ایجاد شده است. دلیل آن این است که ترکیه میخواهد به اتحادیه اروپا وارد شود و بنابراین به این مسائل توجه کردند. اما همانطور که ما دیدیم در سال گذشته رژه همجنسگرایان دراستانبول با خشونت دولت مواجه شد. گاز اشک آور زدند و با خشونت به آنها حمله شد. که نشان دهنده قدرت اسلام سیاسی در دولت ترکیه است؛ مسئله ای که به نوبه خود بر جنبش همجنسگرایان هم تاثیر میگذارد.

در کردستان عراق، من یکی از فعالین در شهر سلیمانیه را ملاقات کردم که کار فوق العاده ای در حوزه حقوق همجنسگرایان انجام داده بود، نه تنها در کُردستان بلکه در عراق، این چیزی است که کُردها در حوزه های دیگر انجام میدهند.

ما باید به کُردها بعنوان مردمی قابل اطمینان بنگریم و باید از سوی جامعه جهانی برای حفاظت از اقلیت ها در خاورمیانه مورد حمایت قرار بگیرند.

در مورد مسئله همجنسگرایان در کُردستان به سیاستمداران کُرد و حکومت اقلیم کُردستان چه میخواهید بگویید؟

برنامه من بازگشت به کُردستان است چرا که من برای جنگیدن این ملت در برابر داعش مدیون آنها هستم. کشور ما علی رغم اینکه کشوری کوچک است و هنوز دولت مستقلی ندارد با تروریسم میجنگد و درهایش را به روی پناهنده ها باز میکند. در شهرستان دهوک به تنهایی نیم میلیون مهاجر وجود دارد، [شما این تعداد را] مقایسه کنید با کشورهایی همچون نروژ که از پذیرش ۱۰ هزار نفر پناهنده در این سال امتناع کردند. این بسیار ضروری است که سازماندهی در کُردستان سامان داده شود و از آن دربرابر جنگ با داعش حمایت کنیم. من همچنین میخواهم پیامی برای سیاستمداران کُرد بفرستم و بگویم که بدون ترس  درمورد حقوق همجنسگرایان سخن بگویید و سطح آگاهی جمعی در جامعه کُردی درباره این موضوع را بالا ببرید.

کاپیتالیسم هر ناممکنی را ممکن میکند

استاندارد

نخست وزیر سوئد و یک سری از وزرای زن برای عقد قراردادهای اقتصادی به تهران سفر کردند . و مسلما مجبور شده اند که حجاب کنند. اما سفیر سوئد فکر بکری به سرش زده است ومراسم بستن قرارداد را در محل سکونتش برگزار کرده است و چون خاک کشوscreen-shot-2017-02-13-at-01-37-32ر سوئد محسوب میشود٬ زنان بدون حجاب در این مراسم شرکت کرده اند و مردان دولتی نیز در این مراسم حضور داشتند.
در این میان کمپین هایی مثل آزادی های یواشکی و صفحاتی همچون فمینیسم روزمره  پست های و تبریکاتی نوشتند و این را کاری درست در جهت منافع زنان کرده اند و حتی از این استقبال کرده اند که چرا مسابقات ورزشی همچون شطرنج در منزل سفرا و سفارتها برگزار نمیشود تا زنان بتوانند بدون حجاب شرکت کنند و کسی مجبور به حجاب نشود.
در فیس بوک این را نوشتم
درست زمانی که فمینیست های سوئدی برای بستن چند قرارداد اقتصادی حقوق اولیه خود و زنان را درانتخاب پوشش زیر پا گذاشتند و حجاب برسرکردند, مشخص است که طرف مقابل نیز برای خوش آمدو از دست نرفتن قراردادهایش زنان سوئدی را این بار بدون حجاب در مهمانی میپذیرند. در اینکه این مهم دستاوردی بزرگ برای کمپین های فکاهی همچون » آزادیهای یواشکی» است تردیدی نیست . چرا که چنین کمپین های با باصطلاح تئوریسین هایش سقف مطالباتشان معمولا یواشکی است کَه با روسری ,گَه بی روسری!
نه عزیزان فمینیست, این دستاوردی برای جنبش زنان ایران نیست تنها مسئله ای که در این عکس ها میتوان یافت کاپیتالیسم است که هر ناممکنی را میتواند ممکن کند . تا آنجایی که مردان عباپوش با زنان بدون روسری در قلب تهران در یک قاب تانگو برقصند؛ لاکن به شرط منافع اقتصادی .

این اولین بار نیست که جمهوری اسلامی برای منافعش قید و بندهایش را شل میکند در سال ۹۲ در زمان انتخابات ریاست جمهوری نیز سفارت ها و کنسولگری های جمهوری اسلامی در کشورهای مختلف این امکان را برای زنان مهیا نمودند که بدون حجاب بتوانند رای دهند . هرچند سفارت و کنسولگری جزئی از خاک آن کشور محسوب میشوند و باید تابع قوانین جمهوری اسلامی اما بعضی وقتها میشود سکوت کرد بعضب وقتها قرار دادهای اقتصادی و انتخابات ناممکن را ممکن میکنند.

حق گرفتنی است

استاندارد

۱۰ سال پیش بود که با کمپین یک میلیون امضا آشنا شدم وسریعا جذبش شدم و  شروع به جمع کردن امضا کردم  طبیعتا خانواده و اطرافیان دم دست ترین گزینه ها بودند.  تعدادی امضا کردند تعدادی هم مخالفت کردند . خاله یکی از مخالف ها بود شاید هم میترسید امضا کند چون کار دولتی داشت. دختر خاله بزرگ همان سالها ازدواج کرد متاسفانه زندگی اش دوامی نیاورد و بعد از ۱ سال جدا شدند. تازه مشکلات خاله و خانواده اش شروع شد اینها طلاق میخواستند و پسر تمکین میخواست بالاخره به هر زوری بود با پول و رشوه و آشنا پیدا کردن طلاق دختر خاله را گرفتند. دختر خاله کوچک چند روز پیش ازدواج کرد . از هنگامی که بحث ازدواج مطرح شد گفت مهریه نمیخواهم ولی شروط ضمن عقد رو میگیرم . خاله اینبار مخالفتی نکرد به دختر گفت باید حقت رو بگیری . او هم طعم نابرابری را چشید اینبار خودش پیش قدم شد و نگذاشت قانون ناعادلانه تصمیم گیرنده زندگی دخترانش باشد.

بدنتان را به حال خود رها کنید

استاندارد

میگوید نمیدانم چرا زنها اینقدر احمقانه برخورد میکنند؟ خسته نمیشوند اینقدر در خودشون تغییر ایجاد میکنند به کجا میخواهند برسند؟
این حرف ها زن عطاری است که در یکی از شهرهای بزرگ مغازه دارد.
یک روز می آیند میگویند گیاهی نیست پستان هایمان بزرگ شود شوهرم گفته است باید ۸۵ باشد شبیه بازیگر های فیلم سوپر. روز بعد می آیند میگویند  فلان جا خوانده ایم که اگر فلان گیاه رو به باسنمان بمالیم برجسته میشود.هر روز تعداد زیادی از مشتریانم زنان جوانی هستند که دنبال گیاهی هستند که واژنشان را تنگ کند یا هرچیزی که تغییری در آنها ایجاد کند.
چند روز مشتریانی که دنبال گیاهی به نام ماریان بودند زیاد شده بود پرسیدم برای چی میخواهید  گفتند در تلگرام خوانده اند که این گیاه را درون واژن بگذاری بسیار تنگ میشود و همسرم خواسته انجامش دهم . هرچه برایشان علمی توضیح میدهم خانم عزیز تو که زایمان طبیعی نکردی  و واژن بعد از مدتی خودش ماهیچه هاش سفت تر میشود اما به گوششان نمی رود .مشتری آمد پرسید خانم گیاه ماریان دارید ؟ گفتم برای چی میخواهید گفتscreen-shot-2016-10-31-at-22-40-07 برای خانمم گفتم خانمتون زایمان طبیعی کرده ؟ گفت : نه  گفتم چند مدت است ازدواج کردی گفت ۶ ماه خانه دار هستیم کاسه صبرم لبریز شده بود گفتم آقا خجالت بکش  مگر زن عروسک هست هرروز یک ماجرا سرش در می آورید یک روز بزرگ کن یک روز کوچک کن یک روز شل کن یک روز سفت کن . چرا اینقدر کالایی به زن نگاه میکنید . زن شما اگر واژنش اندازه سوراخ سوزن هم باشد بازهم شما دلتان تنگ تر میخواهد برای اینکه ذهن هرزه ای دارید برای اینکه زنان رو فقط سوراخ میبنید به جای تنگ کردن سوراخ زنت فکری برای عقل خودت  بکن . مرد گفت خانمم خودش میخواد گفتم خوب اگر اینقدر حساسی خودت کاری کن تا کلفت تر شود چرا هی اون بدبخت رو اذیت میکنی . مرد سکوت کرد مغازه پر از مشتری بود چند زن دیگر آمده بودند ماریان بگیرند . پرسیدم کاری دارید گفتم ماهم ماریان میخواهیم . گفتم شما کاری دیگری و فکرو ذکر دیگری بجز شل کن و سفت کن واژن ندارید . اصلا اسم آخرین کتابی که خواندیدد رو یادتان می آید ؟! اخرین فیلم خوبی که دیدید چه بود؟ آخرین بار کی برای خودتون وقت گذاشتید که یکم به خودتون فکر کنید فکر کنید این همه سال کجا دنیا رو گرفتید ؟ خسته نشدید اینقدر بزرگ کردید و گوجک کردید و تنگ کردید شل کردید . خسته نشدید از این روزمرگی و بطالت به جای اینکه همش فکر و ذکرتان بدنتان باشد کمی به فکر مغزتان باشید  بدن زیبا ولی بی عقل هیچ ارزشی ندارید یک عروسک هست که روزی تکراری میشوند . مشتری ها سکوت کردند و رفتند و من ماندم با یک عالمه فکر که واقعا ما کجای دنیا هستیم .

اوگفت

استاندارد

همکار نروژی میگفت فکر نکن مردای ما از اول اینجوری بودن  . پدر من دقیقا شبیه مردهای شرقی بود فقط پول می آورد براش مهم نبود چه وضعیتی در خانواده است و مادرم سرپرست همه چی بود. دهه ۷۰ بود که جدی شروع کردن به تغییر دادن مردها یادگرفتن درکارهای خونه کمک کنن و زنها هم بیشتر شاغل شدند به یکباره الگوی مرد مسئول خانواده عوض شد کم کم مردانی با کالسکه و نوزاد بدست از خونه در اومدن . دیگه مردان رو میدیدی که در فروشگاه ها با دقت جزئیات روپوشک ها و شیرخشک ها رو میخونن . پسر بچه ها هم عادت کردند دیگه شبیه بابابزرگ نبودند اونها باباشون رو الگو قرار داده بودند اینطوری شد که الان میبینی .